السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )
196
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )
نيستند . دليل آن اين است كه مفهوم منتزَع از وجود ، وقتى ماهيت براى آن وجود محسوب مىشود كه وجود منتزَعٌ عنه از نفس آن مفهوم ، عدم را طرد كند . و وجود ناعت ، طرد مىكند عدم را ؛ اما نه از مفهوم انتزاع شده از آن وجود نعتى ( بلكه طرد مىكند عدم نعت موضوع را ) . مثلًا وجود سياهى فى نفسه طرد مىكند عدم را از نفس سياهى پس سياهى ماهيت آن محسوب مىشود . اما اين وجود از آن جهت كه جسم را سياه مىكند ( يعنى وقتى لحاظ لغيره بودن و نعتى بودن پيدا مىكند ) نه عدم را از ماهيت سواد و نه از ماهيت جسمى كه موصوف اوست طرد مىكند ، بلكه عدم را از صفتى طرد مىكند كه جسم ، متصف به اوست و آن صفت خارج از ذات او مىباشد . شرح گفتيم وجود اعراض به دو لحاظ ، دو عنوان مىپذيرند : يكى فىنفسه بودن و ديگرى لغيره بودن . وقتى وجود عَرَض به مفهومش كه از آن وجود انتزاع شده موجوديت مىبخشد آن مفهوم براى آن وجود ، ماهيت محسوب مىشود . ولى وقتى نعتيت به موضوع خود مىبخشد و اعتبار لغيره پيدا مىكند به اين ملاك ، مفهومى كه از اين وجود انتزاع مىشود ماهيت به شمار نمىرود . مؤلف مثال مىزنند به مفهوم سياهى كه از وجود سياه گرفته شده است . اگر اين وجود اعتبار لنفسه پيدا كند و به اين مفهومى كه از او انتزاع شده موجوديت ببخشد ، به اين لحاظ اين مفهوم برايش ماهيت محسوب مىشود . اما اگر اين وجود اعتبار لغيره پيدا كند و به عبارت ديگر وجود نعتى براى موضوع خود شود ، به اين لحاظ آن مفهوم انتزاع شده از اين وجود ، ماهيت براى آن وجود محسوب نمىشود . و وجود نعتى نه عدم ماهيت سياه را و نه عدم ماهيت موضوع خود را كه جسم است طرد نمىكند ، بلكه فقط عدم سياه بودن جسم را طرد كرده و جسم را « اسود » قرار مىدهد . نتيجه كلام آنكه : مفهومى كه از وجود عَرَض ، مانند سياهى انتزاع مىشود به ملاك فى نفسه بودن ، ماهيت هست و به ملاك لغيره بودن ، ماهيت به شمار نمىرود .